تبليغاتX
میکده ی زیست

میکده ی زیست

قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

هفت سین آریایی

سایه حق!

سلام عشق!

سعادت روح!

سلامت تن!

 سرمستی بهار!

سکوت دعا!

سرور جاودانه!

این است هفتسین آریایی...

نوروزتان پیروز....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

دل نامه ی شبانه

خاموش باش‌‌... مرغک دریایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

هر کس را که بیشتر دوست داری

کمتر به او تملق بگو

«مولیسر»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

دل نامه ی شبانه

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق

ای خورشید یخ بسته!

سینه ام صحرای نوامیدی ست

خسته ام از عشق هم

خسته...

                            (فروغ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

تغییر

به آرامی مردن را آغاز می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی مردن را آغاز می کنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی....

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روز مرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

به آرامی مردن را آغاز میکنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و از چیزهاییکه چشمانت را به درخشش

وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند.

دوری کنی....

تو به آرامی مردن راآغاز می کنی

اگر هنگامی که با شغلت و یا عشقت

شاد نیستی آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش مکن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

هدیه

آه ای ماه من!

در غربت شبم چه خوش درخشیده ای

وقتی که دیده ای

ـ من بی ستاره ام!

حالا برای این همه درخشندگی...

در اوج بندگی...

من هدیه می کنم

دل را به عشق تو...

جان را به زندگی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

..........

 

طلوع و غروب عشق ،

خود را به وسیلۀ درد تنهایی و جدایی محسوس می سازد .

                                             «لابرویر»

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

تو....بنواز آهنگ عشق زندگی را!!! آری تو....

 

دوست داشتن خود شروع عمری

زندگی عاشقانه است...

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

یک دل خوب بهتر از همه ی سرهای جهان است

ادوارد بالور لیتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

تشر زندگی

کنار جاده ه ی خیس و سبز نگاهم

باز هم تشر می زند طعم زندگی

به ذهن گیجم

صدای خش خش پاییز چشمم

زردی ملال انگیز بودنش

بارانی بودنش را

می سپرم به سپیدی زمستان

و پرنده ی خیالم را

جولان می دهم در رقص سیاه باد سرنوشت

تا سر دهند

زمزمه های عاشقانه زندگی

تا اوج بی انتهای عشق.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط موج دریا  | 

...خدانگهدار همین حالا!

سلام دوستان خوبم ...

مدتی را که کوتاه یا طولانی بودنش را نمی دانم این وبلاگ به روز نخواهد شد...

مشکل جسمی که برایم ایجاد شده باعث شده نتوانم مدتی حتی کوتاه روبروی کامپیوتر باشم...

بنابر این مراتب شرمندگی ام را اعلام خواهم کرد به دوستانی که در این مدت نتوانستم به وبلاگشون سر بزنم و از مطالبشان استفاده کنم.

امیدوارم بزودی برایم امکانش بر قرار شود.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

دفتر خیس

افق خاکستری!

 

دریا کبود و آسمان ابری

 

صدای باد از جنگل

 

صدای موج از دریا

 

صدای ریزش باران

 

ومن

 

با شعر های دفتر خیسم

 

طناب عشق می ریسم.

« حمید رفیعی»

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

سخن کفتن

 

انسان آنگاه سخن می گوید که با اندیشه های خود در آشتی و آرام نباشد...

و هر گاه دیگر نتواند در تنهایی دل خود بماند... در لب های خود زندگی می کند!

و صدا وسیله ی انصراف خاطر و گذراندن وقت است...

و بسیاری از سخنان  شما اندیشه را نیمه جان می کنند...

زیرا که اندیشه پرنده ای  است آسمانی!

که در قفس سخن شاید به راستی بال هایش را باز کند...

ولی به پرواز در نمی آید...

«جبران خلیل جبران»

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط موج دریا  | 

قلب سبزم هدیه از توست!

دوست من! ای تو.. تويي که دوست می خوانمت...

اما... تو را بيش از يک دوست دوست دارم...

در ساحل دريا بودم ، نامت را چقدر بلند بر زبان آوردم

ای کاش مي شد بي درنگ جوابم دهي!!!

اگر می توانستي ازپشت ساحل سنگی که تورا علاقه مندانه

حول و حوشش می جستم پديدار شوی

يا اگر می شد تو را از دور ببينم، نشسته بر سنگ کنار ساحل

به انتظار آمدنم...

وه که حافظه ام را توان دنبال کردنش نيست،

با اين حال آن را به شکل ترانه ای خواهم سرود...

دلتنگم محبوبم...

جوانه ی وجودم را سپردی به فصل عشق و رفتی

هنوز درخشش زيبای تصوير خوبت

راه پروازم را آبی کرده ...ستاره وار!

و قلب سبز را هديه ام داد... خورشید وار!

دلتنگم دوستم...

خواستی زيبا بشم

خواستی جويبار آرام بشم

خواستی زلال بشم

در حال زيبا شدنم

در حال آرام شدنم

در حال زلال شدنم

دل بی قرار و شيدا شد...

دست رو تن شيدای دلم کشيدم و پنهانش کردم

اما صدايی مي آيد...

و خوب می دانم!

صدای قلب تو را! _ از نسيم می شنوم

که چون صدای دل است در سکوت واژه ها

وخود را جامه ی بی خبری پوشاندم..تا نسيم پنهانش نکند از من!

و من به ريسمان فرسوده ی تحملم آويخته ام...

و به حرمت شيدايی دل

به غمت مستانه و دل خوشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

اشک...

میان اشک مرد و زن فاصله و بازه ای از آسمان تا زمین است...

«ارد بزرگ»

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط موج دریا  | 

خوب دیدن خود هنر است

دیروز قرار گل گشت و کوهنوردی با دوستام داشتم.قرار بود وقتی کمی از راه را طی کردیم محلی سر سبز و خلوت پیدا کنیم تا با صدای قشنگ برگهای درختان و رودخانه و پرنده ها  مراقبه داشته باشیم همراه با تمرینات بدنی یو گا.

توی اون فضا شاید لحظاتی ناب و زیبا رو تجربه میکردیم ... هیچی .. هیچی نبود. نه دردی ـ نه گله ای ـ نه دروغی ـ نه فخری ـ نه نفرتی ـ هر چه که بود  صفا بود و عشق...خود بودیم و خلوت خود... از مراقبه خارج شدیم و یه دایره زدیم و نشستیم .بعد از کمی سکوت  خوش و بش کردن بچه ها شروع شد. اول همه حرفای خوب می زدن... کلمات مثبت و جمله های زیبا... یواش یواش کانال عوض شد. یکی دو تا از بچه ها که بعدا شدن سه چهار تا!  زدن به بیراهه!

بحث سریال های تلویزیونی و ستار های سینما شد...

نسرین می گفت: آ خ از دست مامانم... وقتی سریال حضرت یوسف شروع میشه از اول تا آخرش مامان جونم مات و مبهوت میشینه جلو تلویزیون بایه لبخند مضحک و از جاش هم حرکت نمی کنه... بعدشم هی تکرار میکنه : الهی بمیرم. این بچه چقدر خوشگله! وای می بینی حضرت یوسف چه چشم وابرویی داره؟( که البته نسرین از قول مادرش گیلکی این جمله رو تکرار کرد " من تی ره بیمیرم... أ زای چه خوشگله! وایی دینی چه چیشم و ابرویی دره؟!" همه میخندیدیم) من هم به مامان میگم: آخه مادر من... این بچه رو این همه آرایش کردن خب معلومه قشنگ میشه ..هر چند که از نظر من خیلی هم زشت گریم کردن..

مینو: خوبه که تو گرفتاری منو نداری!..نامزدم سعید جمعه شبها خونه ماست. دیوونه نمیگه حداقل جلو من اینقدر تمجید زلیخا رو نکنه..مات زلیخا میشه و زیر لب میگه تخم سگ عجب خوشگله با این سنش!( البته بازیگر اون نقش) انگار نه انگار این همه سن و سالشه! منم حرص میخورم . برای همین وقت این سریال که میشه میگم بریم بیرون قدم بزنیم.

همه با هم زدیم زیر خنده

ریحانه: اینم شانس ما داریم؟! اینم زندگی ما داریم؟ کاش ما هم زلیخا بودیم. نشد که بشیم زن عزیز تهران یا زن عزیز اصفهان یا نه اصلا زن عزیز شهرک غرب .. وای خداااا..

همه در حال خنده بودیم که مینو زد تو سر ریحانه گفت:  اِی دیوونه! مثلا این عزیز مصر چی داشت که حالا میخوای زن عزیز  اصفهان و تهران بشی؟!!!

تو این شلوغی خنده و حرف... لیدا  که دل خوشی از مردها نداره گفت: آخ دلم میخواد شده فقط یه بار  فقط یه روز بشم مثل زلیخا سوار بر اون تخت روانش..دقیقا شش تا مرد هم زیر اون تخت روان!!!

 همین برام کافیه که برا یه روز هم شده با تخت روان از مردها سواری بگیرم!!!

خلاصه کلام اینکه من مونده بودم که مثلا این جمع یوگی و  تحصیل کرده و ورزشکار اینطور از داستان حضرت یوسف برداشت کردن وای به حال دگران...

یکی مامانش عاشق خوشگلی ـ یکی نامزدش شیفته ـ یکی میخواد زن عزیز تهران بشه نه نه حداقل زن عزیز شهرک غرب ـ  اوه اوه یکی میخواد فقط سواری بگیره از مردها!!!

خودمونیم هاااا.... منم کم وبیش تو کوک خط ابرو و خط چشم زلیخا بودم. فکر کنم تأتو رو  اول اونها ابداع کردن.

عجب جماعت فهیم ـ خلاق و پر احساسی...

چه هزینه باطلی برای فهماندن حقیقت به جماعت ظاهر بین!!!!

آخرش استادمون که تو جمع ما بود و سکوت کرده بود سرزنشمون کرد و برا تنبیه وادارمون کرد یکی از وضعیت ها ی سخت بنام سلام بر خورشید را ۵ بار تکرار کنیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

...پروانه شو!

 

خود پیچیده ام در بی قراری ها... در اشک و قهر...

 چون آهن گداخته ، بی شعله سوختن...

 پشت به انتظار داده ام!

 اینجا.

 در بی انتهای کویر آدمیت،

 سکوت صدایم می زند!

 دیگر بس است، فریاد!

 دیگر بس است، کوری!

 دیگر بس است، مردن!

 گوش فرا ده به خاموشی!

 بینا شو به مهتاب...

 رها شو از زنجیر تنهایی.

 _ آری،

 تنهاترینت، کنار توست...

 عطر عشق و آشتی را،

 کجا می جویی؟!

 معبود را

 کجا می جویی؟!

 که بهترینش، به تو نزدیکترین...

 و تو چه غافل،

 از ناداشته اش می جویی!!!

 و تو چه مستانه،

 به دل سرخ گلی دل بستی!

 سرخ گلی، که تنش،

 زودرس است پائیزش...

 و تو چه ساده،

 ز باغ قاصدانِ گل و مهتاب و بهار

 بگذشتی!

 وه! چه سکوت نابی...

 پیله ام را بشکست

 _همچو پروانه های عاشق،

 به باغ پُر زمهر عرش _

 پروازم داد،

 آوازم داد،

 رنگم داد...

 وندانم _

 در کدامین لحظه

  سوگ سنگین سرخ گلم

 ز سرا پرده ی یاد،

 برفت...

 هشتم مهر سال 87(موج دریا)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

حکیمانه

  • دانشمندی در حال آموختن دانش بدیگران چشم تنگی میکرد.وی را گفتند:خواهی مرد و دانش تو با تو در گور شود. گفت: این حال را بیش از آن دوست دارم که دانش را به نا اهل بسپارم...
  • از سخنان سرور اوصیاء ـ هر سخنی که از ذکر خدا خالی بود باطل است. و هر سکوتی که خالی از اندیشه بود خطا است و هر نگاهی که در آن اعتباری نبود نارواست...
  • نیز فرمود: خندانی که بگناه خویش اقرار دارد نیک تر از گریانی است که با تکیه به خداوند از خشم او نیندیشد...
  • انوشیروان هنکامی که سیر نگشته بود از غذا دست می کشید و می گفت: آنچه را که خوش داریم رها می کنیم تا گرفتار آنچه نا خوش می داریم نشویم...
  • حکیمی گفت: هر که را دیدم وی را نیک تر از خود پنداشتم چرا که حال خویش به یقین می دانم اما از او به شک اندرم...
  • حکیمی کسی را گفت: خواهی که بر مردمان بد پیروز شوی؟ کفت: بلی. گفت: پیروز نخواهی شد!!!  مگر آنکه بدتر از آن ها شوی...
  • فیثاغورث را کفتند: کدام کس از دشمنی مردم به سلامت ماند؟ گفت: آن کس که خیر و شر از او سر نزند. گفتند: چگونه؟ گفت: از آن رو که اگر خیر از او سر زند شروران با وی دشمنی کنند و اگر شر از او سر زند اخیار به دشمنی با او بر خیزند...
  • یکی از حکیمان گفت: بنده از آن گاه به خداوند نزدیکتر است که چیزی از او خواهد وآن گاه به خلق خدا نزدیکتر که از ایشان چیزی نخواهد...
  • بزرگی می گفت: اگر گناهان را بویی بودی کسی همنشینی دیگری نمی توانست شد..
  • از سخنان افلاطون: آن کس که هنگام خشنودی از تو ترا به آن زیبایی که در تو نیست مدح گوید هنگام خشم بر تو ترا به قبیحی که در تو نیست نکوهش خواهد کرد..
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

گفتگو با خدا

زیبایی گفتگو با خدا ناشی از رابطه ای حیرت انگیز میان ضعف بشر و قدرت عشق خداست... عشقی که با طبیعت ما منافات ندارد. این گفتگو نشان می دهد که اگر ما از نا شکری.. جهالت..قصور..سنگدلی و تزلزل خودمان آگاه نیستیم.. او آگاه است و گمان میکنم دانستن این امر در انسان احساس آرامش به وجود می آورد...

خواب دیدم

در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت:

پس می خواهی

با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد...

وقت من ابدی است...

چه سئوالاتی در ذهن داری که

می خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه

شما را در مورد انسان

متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد...

این که آنها از بودن در

دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و

بعد حسرت دوران کودکی را می خورند...

این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند...

این که با نگرانی نسبت

به آینده

زمان حال فراموش شان می شود...

آنچنان که دیگر نه در

آینده زندگی می کنند

و نه در حال..

این که چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی

هرگز زنده نبوده اند...

خداوند دست های

مرا در دست گرفت...

و مدتی هر دو ساکت

ماندیم...

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان ها

می خواهید آنها چه درس هایی از

زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن

خود کرد

اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست

خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که

دارائی بیشتری دارد

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم

زخمی عمیق در دل کسانی که دو ست شان داریم

ایجاد کنیم و

سال ها وقت لازم خواهد بود تا

آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که

آنها را عمیقا دوست دارند...

اما بلد نیستند احساس شان

را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می شود

دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و

آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه

کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که

من این جا هستم...

همیشه...

«ریتا استریکلند»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط موج دریا  | 

تردید

ای پروردگار من...

ای کاش می توانستم با ایمان فعال و فیّاض یک کودک و

با زبان ملکوتی فرشتگان تو را بخوانم...

من بخوبی می دانم که اینها را نه همه از سوی او

بلکه از تو دارم...

پس چرا همه جا شبح و صورت او را بین خود و من

قرار می دهی؟!!!

با این قلب ترسو و بزدلی که دارم امید چیرگی بر عشق را

از دست داده ام...

پروردگارا به من بیاموز فضیلت و پرهیزگاری را..

بیاموز عشق را..

گاه به تردید دچار می شوم ...

گاه پر هیز گاری را چیزی جز ایستادگی در برابر

عشق نمی دانم...

گاه فضیلتی والاتر از عشق نمی دانم....

گاه به خود می گویم:

من چگونه جرات می کنم نامی بر فضیلتی بگذارم که

طبیعی ترین تمایل یا خواست قلبم است؟!!

پروردگارا... مرا از پیچیدگی هایش برهان...

پروردگارا... در تلاش هستم قلبم را به تو بدهم.مرا همان ده که

عشقم می طلبد.

 نمی دانم...آن کس که فضیلت و پرهیز گاری را با عشق در آمیخته است

چقدر خوشبخت و سعادتمند خواهد بود؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

تبریک به همه ی دوستان و پیروان واقعی حضرت مهدی(عج)

میلاد حضرت مهدی(عج)بر شما مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

دست یابی به آرامش(2)

همراه خویش را بر گزینید

شگفت می نماید اما چنین است که:

همنشینی با مردمان دچار استرس

شما را گرفتار می سازد...

از سوی دیگر همنشینی با مردمان آرام

حتی کوتاه مدت

به شما آرامش می دهد.

..............

پذیرش تغییر

همیشه تمایل بر این است که

در دگرگونی های زندگی

بر رویدادهای آزار دهنده متمرکز شویم.

از استرس های خویش هراس مکنید

و گاه تغییرات را بپذیرید...

(پاول ویلسون)

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود

جز در لحظه جدایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

آنچه واقعا دوست داشتنی است

آنچه واقعا دوست داشتنی است

دلها را در سینه به تپش در می آورد

چه در زیر جامه ای از ابریشم ظریف باشد

یا پوشاکی زمخت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

دست یابی به آرامش(1)

پیک آرامش باشید

بر سکوت متمرکز شوید.

هنگامی که سکوت فرا رسید...

سکوت را زندگی کنید.

پس بکوشید به هر جا که می روید

پیک آرامش باشید.

.........

گاهی زمان را رها کنید

مردمان سخت کوش

هرگز به کار بیهوده وآنچه سرگرمی است

نمی پردازند.

با این همه بدانید

زمانی که به کاری سرگرم کننده روی می آورید

زمانی است که تباه نمی شود.

 «پاول ویلسون»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط موج دریا  | 

بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم .

                                                                       « باس»

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

بدل!!!

روزگاری ست ـ چه بد!

که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست

و آواز عاشقانه خواندن

دلیل عاشق بودن!!!

حتی به قلب هم آموخته اند

که به تپیدن های عاشقانه تظاهرکند!!!

خوفناک است...

 همه چیز بدل!!!    

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

ماهی دلم دریا می خواد

ماهی دلم دریا می خواد...

بازی با امواج می خواد...

شوق دیار مروارید می خواد...

صدای باد و بارون می خواد...

صدای کاکایی ها رو می خواد...

آخه زندونی شده!

زندونی قرار ها شد

زندونی پیمان ها شد

زندونی قانون شد

زندونش کوه داره...  جنگل سر سبز داره...  آب داره...

ـ دو تا گل خوشگل داره... چراغونیه دیوارهاش... نگهبان غبار آلودداره  

اما نفس نیست... صدای خوش نیست...راه نیست... کلام نیست...

ماهی دلم رهایی می خواد 

نمی خواد این زندون زیبا را

نمی خواد این تئاتر زیبا را

نمی خواد این نقاب های شادی را

نمی خواد شب و روز بی کلام را

چقدر خوب بود می توانستن با هم حرف بزنن

این عین راه رفتن رو شن های ساحله که

ریه های عشق رو آبی روشن می کنه

آخه میگن:«عشق بی حرف

به جان کندن می افته..»

این عین راه رفتن در کوهستان های دور

نگاهش رو تازه می کنه

این عین بازی با امواج دریاست

مثل پریدن رو پرهای موج...

که پُر از تب و تابش می کنه...

ای دلکم ..ای ماهی کوچولوی بی قرار...

گلایه نکن

آرام بگیر تو زندونت...

اونجا صیادی نیست

اونجا تورهای سیاه بی رحم نیست

اونجا هیچکی فکر صید ماهی نیست...

دلکم!

در افق های آبی زرین

سپیده دم دارد می دمد

تا رقص سپید امواج

ـ بر متن طلایی غروب

من نخستین صدای موسیقی آبی دریا را میشنوم!

بزودی هر آنچه که در مرگ بوده است

هر آنچه که بی نفس..بی صدا بوده

رنگ می گیرد..به زندگی  و بیداری می رسد...

این را «دوست» گفته است...

به یقین «دوست»را باور کن...

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

تولد تو تولد همه ی خوبیهاست

گوش کن:

امشب صدای ستایش

فرشتگان

در

زمین وآسمان خواهد پیچید...

ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر گرامی باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط موج دریا  | 

خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی.

اُرد بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط موج دریا  |